مریخ‌حمله

کمیک استریپ و مطالب گاهی درمیان

۱۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

منوچر

۲۸ بهمن ۹۳ ، ۱۲:۱۰ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Weekend

وظیفه

از مکان قبلیمون هم دیدن کنید (لینک در تصویر و پیوندها)

۲۳ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۳۰ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Weekend

چگونه خوب زندگی کنیم؟

روزانه با هزار مخالفت مواجه میشوم، با هزار مشکل که انگار مخالف مسیر تو و فقط تو قرار دارند.اما همه وهم هستند، یعنی اگر جور دیگر به آنها نگاه کنید آنها هم جور دیگر به نظر میرسند.
یک لحظه به آخرین مشکلی که با آن مواجه شدید فکر کنید...
درسی از یک دوست گرفتم و آن به شخصیت و طرز رفتار او برمیگشت، او همیشه خودش را از قصد به چالش می انداخت و از به انجام رساندن این چالش ها چنان لذتی میبرد که گاهی باعث حسودی من به او میشد.من هم سعی کردم همان رویه را پیش بگیرم و بعد از مدتی فهمیدم چه لذتی را تا به آن زمان از دست داده بودم.
لحظه ای تصور کنید که تصمیم بگیرید امشب تا صبح بیدار بمانید و کاری که تا به حال انجام نداده اید انجام دهید.مثلا تا صبح خیره شدن به ماه(البته شاید عملی نباشد) اما منظورم این است که حتی فکر کردن به آن هم حس هیجان خاصی در بدن پدید می آورد و کسی نمیتواند منکر آن شود.
شاید برای بعضی از شما خاطره اولین دفعه ای که مثلا بعد از 5 سال تصمیم گرفته اید شنا کنید مثال خوبی باشد.
هدفم در آوردن چنین مثال هایی بیان اینست که انسان همواره دوست دارد زندگی را به بازی بگیرد و با حل چالش های آن مثل حل پازل از آن لذت ببرد.
پس نتیجه ی شخصی خودم اینست که چه ترسی از نتیجه وجود دارد وقتی در طول انجام کاری لذت برده اید؟
همواره خود را در چالش بیندازید.از این که کامپیوترتان ویروس بگیرد نترسید، از این که 1 ماه به حمام نروید و از خودتان چندشتان شود نترسید، از اینکه مثلا روزی به جای آنکه با بقیه به جایی بروید تنهایی به جایی بروید نترسید،از اینکه به مکانی نا آشنا بروید و با افراد آنجا به گفتگو بپردازید نترسید،از اینکه آبرویتان شاید روزی برود هم نترسید.... در آخر تمام این مسایل، چه قرار است رخ بدهد؟
اگر مجازات انجام این کار ها مرگ بود آنوقت جای تردید باقی میگذاشت اما واقعا چنین چالش هایی چه تاوانی دارد؟ هیچ، جز این که تجربه هایی جدید به تجربه ی قدیم شما اضافه میشود و شاید حتی از آنها لذت ببرید.
این مساله درباره همه چیز صدق میکند:اگر تا به حال درس نخوانده اید، خب بدون در نظر گرفتن نتیجه و حرف دیگران و بدون لج کردن و با شهامت یکبار چالش انجام آن را امتحان کنید تا ببینید این کار از انداختن آشغال ها به دم در سختتر نیست(!) و تنها عاملی که شما را از انجام آن باز میدارد این حس است که فکر میکنید آنرا برای خودتان انجام نمیدهید و مثلا برای خوشحالی والدین درس میخوانید (!).
اجازه دهید کمی با زبان خودمانی تر سخن بگویم....
بارها برای خودم که یکی از تفریحاتم بازی های رایانه ای است پیش آمده که از بازی هایی که در آن نوعی پیشرفت با وجود سختی وجود دارد خوشم می آمده.دوست داشته ام امتیازاتم و افتخاراتم در این بازی ها را همه ببینند
یا مثلا بازی هایی که در آن شما انواع "skill" را بدست می آورید بسیار جذاب است.
حال یک راه حل جالب وجود دارد. چرا شما به خودتان به دید یک شخصیت بازی که نیاز به پیشرفت دارد نگاه نمیکنید؟
خود را مثلا شخصیتی تصور کنید که نیاز به "upgrade" کردن "skill" در "درس" دارد تا بتواند مسایل مربوط به آن مرحله را حل کند. یا مثلا نیاز به "skill" روابط اجتماعی دارد تا بتواند با دیگران بهتر رابطه برقرار کند و یا به عنوان مثال نیاز به "skill" بدن قوی دارد تا بتواند جذاب تر شود و یا هر چیز دیگر. تنها تفاوت "بازی های رایانه ای" که شاید دلیل جذابتر شدنشان نسبت به "بازی زندگی" میشود زمان رسیدن به آن موفقیت هاست، وگرنه چه کسی میتواند منکر اقتباس بازی های رایانه ای از زندگی واقعی شود؟
راه حلی که به ذهنم میرسد و خودم آنرا تقریبا به کار بسته ام و از آن لذت میبرم این است که شما نیاز دارید سناریو بازی زندگی خودتان را خودتان بنویسید و خودتان تنظیم کنید، دقیقا مثل "mission" هایی که در یک بازی وجود دارد و در آن شما باید دانه به دانه آنها را بگذرانید و تیک آنها را هم ببینید.
خب حال این امر چه فرقی با زندگی خودتان دارد؟
از خود یک شخصیت بسازید و طبق یک سناریو، "mission" هایی که در طول روز دارید را به بهترین نحو و با بالاترین "score" انجام دهید تا کم کم به پایان "گیم پلی" بازی در آخر روز برسید.به ترتیب همین کار را در روز بعد انجام دهید و گهگاهی سر زدن به مریخ حمله را هم جزو "mission" ها قرار دهید :)
دیگر انسان چه چیز بالا تر از این میخواهد؟
امیدواریم این راهکار عملی و علمی که توسط دانشمندان سایت تهیه شده و تماما علوم  و تکنیک های مربوط به مریخ (استاد بزرگ، ابوطراق جرزبندی) هستند به کارتان آیند... :)
با سپاس
۲۲ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۱۲ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Ajez

کمپانی ابوطراق!

چند روزی از قضیه ی بوی کله ام گذشته و حالا پروردگار رو شاکرم که هنرنمایی جناب جرزبندی کم کم با گذشت چندین ماه خوابیدن در آفتاب و جوشانده های مادر بزرگم کم اثر شده اند و مرا به حال خودم واگذاشتن.


امروز میخواهم حرف های تازه تری از زندگی درمانده و بی حاصل و بی نمره ی (!) خودم براتون تعریف کنم:

این قضیه برای دیروز بود  وقتی که توی خیابان محله گذر میکردم و از حال خودم مینالیدم و از بوی سرم ناراحت بودم و همه را میدیدم که از من فرار میکنند و حتی بچه ها به من میخندیدند.

همین که سرعتم رو بیشتر میکردم تا سریع تر به کارم برسم، اوست یحیی یک زیرپا بهم انداخت :(

من واقعا از دست افراد محله و طرز رفتارشون تعجب نمیکردم چراکه احتمال میدادم آنها نسل برگزیده و نژاد برتر باشند !

از اوست یحیی پرسیدم که این چه رفتار کودکانه ایست که انجام میدهی که ناگهان با انگشت میانی پارچه ی تبلیغاتی روی دیوار را نشان داد (این عمل میتوانست 2 منظور دشته باشد : 1.به علت تنفر شدید از تبلیغات صدا و سیما و تبلیغات خیابانی و یا صاحب آن تبلیغات 2.اشتباه گرفتن انگشت میانی با انگشت اشاره و قاطی کردن کاربرد های آن دو با یکدیگر)

به هر حال من دیگر برایم مهم نبود که کدام منظور را میرساند و به پارچه نگاه کردم:


قمپانی ابوطراق ارائه دهنده تمامی امکانات رفاهی و حجامت در محل !


من که واقعا به طراح و گرد آورنده ی این تبلیغ آفرین گفتم، او حتما باید یکی از هنرمند ترین افراد محل میبود.

به هر حال اصلا برایم مهم نبود که تبلیغ در چه باره ای است و نمیخواستم بدانم چرا که با بلای ابدی ای که شیخ بر سر من آورده بود نمیخواستم دیگر اورا ببینم اما انگار سرنوشت خواه و ناخواه من رو به سمت این فرد میکشاند.

همین که به مسیرم ادامه میدادم تا خرید های خانه را از اوست مولا بقال بخرم با چیزی مواجه شدم که کاش نمیشدم.اوست مولا مرا نمیشناخت و فقط به یک سو از خیابان نگاه میکرد.من دنباله نگاهش را گرفتم و از مغازه بیرون رفتم که ناگهان:

شیخ ابوطرق جرزبندی به همراه تعدادی از یاران در کوچه به سمت من می آمدند و من که پاک هوش از سرم پریده بود رویم را برگرداندم به خیال آنکه آن حضرت مرا نبیند اما مگر جنبنده ای در زمین یافت میشود که او در نیابد؟

من احساس کردم که او مرا ندید و از کنارم گذشت اما همین که 3 قدم از کنارم گذشت بوی معده ی مبارکش را از سر بنده تشخیص داد و هنر نمایی که کرده بود را تحسین کرد و رو به من کرد و گفت:

پسرک به نظر می آید بعد از درمان ما حالت بهتر است و بنیه و قوا و هوش با معجزه ما به تو برگشته.

من که میدانستم کوچکترین جوابم ممکن است پدرم را ناراحت کند به نشانه تایید سر تکان دادم و گفتم بلی.

بعد گفت: ای پسر چیزی درباره قمپانی ما شنیده ای؟ تبلیغات جهانی آن را دیده ای ؟

گفتم: بلی خیلی با شکوه است.

گفت : میخواهی تورا عضو این جمعیت کثیر کنم؟

پرسیدم که شیخا من نفهمیدم که این قمپانی درباره چیست؟

گفت : الحق که پدرت حق دارد تورا ابتر و سبک مغز بخواند..

این قمپانی مسئولیت سفر به کره مریخ را در آینده ای نزدیک فراهم میکند و افرادی که در آن عضو شوند و کمی بیگاری بکشند از تخفیفات ویژه برخوردار خواهند شد.

گفتم که شیخ تمام این توضیحات در همان پارچه بود؟

گفت که پاک کودنی!

من هم چیزی نگفتم.

به شیخ گفتم که باید فکر هایم را بکنم و بعد تصمیم بگیرم!

شیخ که کمی ناراحت شده بود دست کرد در جیبش و من در آن لحظه ترسیدم که نکند میخواهد سحری به کار ببرد و مرا تبدیل به "شت" کند (منظور ورق کاغذ است)

اما او کارتی به من داد و گفت : هرگاه تصمیمت را گرفتی با تن صدای مخصوص گفته شده در کارت در محله داد بزن و با ما تماس بگیر.


۲۱ بهمن ۹۳ ، ۱۲:۱۶ ۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Ajez
دوشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۳، ۰۵:۵۳ ب.ظ Ajez
قول 1

قول 1

دیروز به همراه دوست ادیبم به دانشگاه رفتیم به خاطر نمره ای که یکی از استادان در یک درس پرت(!) به من داده بود، من اعتراض کردم اما اعتراضی که جوری جلوه میکرد که گویی من یک متهم هستم. متهم ردیف اول جرمی مثل قتل... بماند که با هزار التماس توانستیم اعتراض که حقمان بود را بکنیم.

بعد از آن به سمت خیابان انقلاب رفتیم برای خرید کتاب های مورد علاقه ای که البته بعد از آن که دیدم پول کافی ندارم از خریدشان منصرف شدم..

لابد تا به اینجای کار  فکر کرده اید که من در دانشگاه تهران تحصیل میکنم و از آنجا به خیابان انقلاب رفته ام!

اما خیر، من در یک دانشگاه آزاد در خارج تهران درس میخوانم ...

بعد از خرید کتاب ها به دوستم پیشنهاد دادم که به دانشگاهی که اینهمه صدا کرده سری بزنیم و راهی آنجا شدیم...

در ابتدا تمام تصوراتم از این فضا به کل به هم ریخت و من لحظه ای در زندگی حس حسادت و غرور را با هم تجربه کردم...

در ابتدا تصور میکردم کسانی که در آنجا تحصیل میکنند همه افرادی خاص هستند و من که در آن سال لعنتی و نفرین شده کنکور که تماما حس سر خوردگی داشتم و احساس میکردم هیچگاه انسانی در کره زمین نخواهد ماند که از من به عنوان انسانی خاص یاد کند، به کل تصوراتم عوض شد.

زمان فرا رسید و پس از کمی بررسی محیط ورودی با دوستم عزم وارد شدن کردیم.

خب شما چه فکر میکنید؟

طبق معمول در زندگی من، دربان آنجا حتی اجازه ورود مرا نداد چراکه بعد از اینکه پرسید دانشجوی آنجا هستم یا نه و من که نتوانستم دروغ بگویم، مرا از ورود منع کرد.

سوالی که در آن لحظه همراه با آدرنالین سرشاری که در وجود و خون و گوشتم ترشح شده بود و احساس میکردم میتوانم فریادی بزنم که جهان بشنود، این بود که فرق من با بقیه آن افرادی که وارد میشدند چیست؟

و سوال بعدی این بود که آن دربان از کجا فهمید من دانشجوی آنجا نیستم؟

این بود تمام حس شکست...

آن حس تفاوتی که سالها در انزوایم تجربه کرده بودم در آن لحظه در جلوی چشمانم ظاهر شد.

میخواستم با تمام وجود حق تمام انسان هایی که مثل من بودند را بگیرم.

من که شاید به همان اندازه ای که بقیه حق دارند، حق داشتم آن فضا را ببینم با این برخورد به یک آن حقی در خود ندیدم.

در اینجا عاجز معنا پیدا میکند و عجزی ابدی از حس کم بینی...

میخواستم قول دهم که من آدم بهتری میشوم اما چه فایده ای برای دیگران میتواند داشته باشد؟

۲۰ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۵۳ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Ajez

چگونه یک گیمر شویم؟

با سلام خدمت ملت شریف و همیشه نظر بده....

امروز بعد از بررسی حالات و احوالات روحی این بنده حقیر،به این نتیجه رسیدیم که بخش:

 "wiki-how"

رو کمی گسترش بدیم و از شما چه پنهون الان نزدیک به 4 روز هست که شیخ ابوطراق سراغ من رو از بابام میگیره و بابام میگه فعلا نیست...

چه کنیم که زندگی ما شده سر و کله زدن با افرادی مثل شیخ و اوست یحیی و حاج مولا و یاردانقلی عباس.....

به هر حال ما باید به چگونگی انجام موارد حیاتی در زندگی بپردازیم ! و به عنوان مثال از مواردی بی ارزش مثل آداب معاشرت و آداب متمدن بودن که همه سرجمع بی بها هستند بگزریم....

امروز میخواهیم یکی از برجسته ترین این آداب را بررسی کنیم:


چگونه میتوان یک گیمر بود؟

not an actual gamer" -weekend"


ابتدا به بررسی ویژگی های یک گیمر میپردازیم:

1.یک گیمر میتواند 25 ساعت در روزانه-شب(شبانه روز انسان های معمولی) بنشیند و باسنش هم نگزد(فعل گزیدن- برای بیسوادان)

2.یک گیمر میتواند حداقل 2 ماه بدون آب و حداقل 4 ماه بدون غذا به صورت نشسته زنده بماند.

3.یک گیمر باید بتواند افرادی چون ملا صدرا* را تحمل کند.

4.یک گیمر باید قدرت بازوی فراوان برای کنترل کردن دسته و یا کیبرد و موس را داشته باشد که این مهم تحقق نمیابد مگر با بدنسازی در روز های تعطیل و پرتاب کنسول های بازی به عنوان ورزش.

5.یک گیمر باید بوی کهیر و روغن کرچک و همچنین عرق تند بدهد که یک شاخصه اصلی در گیمر بودن میباشد.

6.باسن گیمر های حرفه ای حداقل 1200 و باسن گیمر های "نوب"(تازه کار) حداقل 50 تاول و جوش دارد.

7.هر گیمر قدرت نگاه کردن و خیره شدن به مانیتور یا تلویزیون را به قدری داراست که در آخر روز میتواند آنرا با ذهن تکان دهد (تله کینزی)

8.هر گیمر ایرانی حداقل 70 بار در روز از وضعیت گیمران ایرانی مینالد.

9.هر گیمر اصولا تیکه کلام خاص خود را در برابر "اسپویل" شدن ها و بازی های کرکی و گیمر های "نوب" به کار میبرد.

10.شما زمانی گیمر به حساب میآیید که حداقل 1000 نفر شمارا "نوب سگ" خطاب کنند.

11.شبه گیمرهایی چون ملا صدرا* در ادعا کردن برابر شیخ جرزبندی* و اوست یحیی* هستند.

12.زمان های استثنایی در روز است که گیمر ترجیح میدهد به جای گیم، از تعداد افراد خانواده مطلع شود و یا ناهار بخورد و یا با افراد غریبه ای چون پدر و مادر گپ بزند.

13.گیمر همیشه منتظر زمستان مسیحی ها است (پیشنیاز:گیمر بودن)

14.گیمر ها هم ممکن است بخوابند البته به مانند جغدها اما با ساعات کمتر.

15.یک گیمر هم ممکن است گریه کند.


خب این 15 ویژگی که پس از تحقیقات گسترده ای که سایت مریخ حمله انجام داده و به آن رسیده و تعدادی گیمر آزمایشی را تست کرده تماما علمی میباشند.

اگر مایلید یک گیمر شوید باید موارد بالا را دارا باشید یا سعی کنید که آنهارا کسب کنید در غیر اینصورت همان انسان بمانید.!

حال میخواهیم در آخر یک نصیحت به شما عزیزان دوست داشتنی بکنیم:

هیچ گاه یک گیمر را ناراحت نکنید چراکه اگر گیم او به واسطه شما خراب شود کینه ای دارد به مانند "شتر" و شمارا تا قیامت هرگز رها نخواهد کرد. 


توضیحات پاورقی:

ملا صدرا: این موجود یک شبه گیمر است که قسم خورده به مانند شیطان تا ابد تمام گیمران دیگر را اذیت کند و آنهارا به فلاکت برساند (با ملا صدرای بزرگ،فیلسوف ایرانی اشتباه گرفته نشود)

شیخ جرزبندی و اوست یحیی : افرد شاخص محله ما که میتوانید چشمه ای از کارهای آنهارا در داستان هذیون بخوانید.


۱۷ بهمن ۹۳ ، ۱۲:۲۵ ۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Ajez

هذیون !

از آنجایی که وقت تنگه و ما نه ! و از آنجایی که ما به دلیل استقبال چشمگیری که از طرف ملت غیور داشته ایم ، بر خود دیدیم که هرچه سریع تر مطالب گرانبها و ارزشمند را برای هم میهنان عزیز انتشار دهیم تا بلکه مرهمی باشد بر عطش مطالعه و سرانه مطالعه بالا کشورمان.

من بیش از این وقت گرانقیمت شما را نخواهم فانید (مصدر فعل فنائیدن).به هر روی من امروز صبح فهمیدم شقیقه ام(معنی :پیشانی ام - برای بیسوادان) چنان داغ است که هنگامی که به صورت کاملا غریزی با کله به درون لگنی که مادرم سبزی در آن خیسانده بود شیرجه زدم تمام آب درون آن به همراه صدایی شبیه "شسسسسسش" بخار شد. بماند که مادرم چنان عصبانی شد که چرا حالا زحمت مرا بی ثمر گرداندی و از من انتظار داشت به درون کاسه توالت شیرجه میرفتم (خودم اولین منبع آبی که دیدم همان لگن بود و به علت نداشتن وان حمام راه حل دیگری به ذهنم نرسید)، خلاصه بعد از مشاجره و مناظره و مباحثه و مکاتبه توانستم علت این عمل کذایی را به مادرم توضیح دهم و قول دادم خودم دوباره سبزی جدید رو پاک کنم و بشورم. بماند که بعد از آن حادثه کله ام بوی قرمه سبزی گرفته و نا مروت بویش نمیرود (مادرم سبزی قرمه پاک میکرد) و حالا یک عامل دیگر به بهانه های پدرم برای کودن بودن و بی تجربگی من اضافه شده. بعد از آن حادثه مجبور شدم کله مبارک را شیش تیغ کنم و به مدت 2 روز در جوشانده "گل گاو زبون" یا "گل گاب زبون" (ندانستن نام دقیق به علت کم سوادی) خواباندم که مادر بزرگم به همراه چندین چیز دیگر که از دیدنشان مو به تن آدمی سیخ میشد تهیه کرده بود. هر چند این درمان ها افاقه نکرد و پدرم به شوخی یا جدی پیشنهاد داد پوست کله ام را اوست یحیی قصاب محل با تمام استادی بکنه و جاش پوست دمبلان گوسفند پیوند بزنه که خدارو شکر با دخالت مادرم از انجام آن منصرف شد. خلاصه ماجرا، که وقتی بابام دیگه اعصابش به شدت خورد شده بود و بهانه ی بوی کله من رو برای بیخوابیش می آورد ، به پیشنهاد حاج مولا بقال مارو برد پیش حکیم محل و ریش سفید کل منطقه که همه ازش حساب میبردن .
این حکیم کسی نبود جز مستاصل من الله حکیم شیخ ابوطراق جرزبندی.......
او که فردی بود قوی هیکل و درشت اندام و ریشی داشت به بلندی دم اسب و مویی به بلندی "تنگلت افسان ای" و دستانی ستبر همچو کنده درخت، رویش را به من کرد. من که از ترس جوری به خود میلرزیدم و چنان در خود ....م که اثراتش تا فرسنگ ها به جا موند رو به او کردم و او لحظه ای رویش را برگرداند و دوباره رو به من گفت:
ای پسر جوان از چه ترسیده ای؟ مگر جن یا "devil" دیده ای که جایت را به اندازه سد کرج و رود جیحون تر کرده ای ؟
من که نتوانستم پاسخ بگویم پدرم وارد شد و سلامی داد و سپس رو به شیخ ابوطراق گفت:
شیخا، جسارت و بی احترامی فرزند الاغم را ببخشایید او موجودی ضعیف و بی عرضه است و درسش اصلا خوب نیست(من فکر کردم که پدرجان باز همه چیز را به هم میدوزی)
پدرم ادامه داد: اگر جناب شیخ مرحمتی بفرمایند و فرزند مرا از شر این شیطان رجیم و این بوی ابلیس که بر سر او سایه ای ابدی گسیخته، رها کنند،خود و من یک عمر نوکر درگاه وی خواهیم بود.
شیخ ابوطراق گفت: خب دگر ،بس است اکنون چنان پاتکی به وی میزنم که یک عمر بوی ابلیس و اجنه و طلسم ایشان بر فرزندت وارد نیاید.
من در آن لحظه هیچ نمیدیدم.....
شیخ جرزبندی به یک آن چرخی زد و با حرکتی ناگهانی طوفانی به پاکرد چنان که تیری در کمانی آماده پرتاب باشد و با جهشی با سرعت نزدیک به صوت پشت مبارکش را به روی کله ی تهی موی و عاجز من کرد و چنان بادی ز طوفان و برق و رعد به پا کرد که هوش به کل از سرم پراند.فقط در لحظات قبل از بیهوشی پدرم را میدیدم که میله ی پنجره ی دست به آب را چسبیده و باد میخواست او را ببرد و طوفان چنان بود که صحنه ی وحشتناکی پدید آورده بود.
من وقتی به هوش آمدم بالای سر خودم شیخ را و پدرم که پاک موهایش بر اثر طوفان ریخته بود و لباسش پاره شده بود دیدم. پدرم عاجزانه مرا نگاه میکرد.
پدرم پرسید که آیا روش شیخ جواب داده یا خیر و شیخ گفت اورا به خانه ببرید و وقتی حالش خوب شد نتیجه را برسی کنید.
بعد از ساعاتی خواب وقتی بیدار شدم دیدم همه در خانه دماغشان را سفت چسبیده اند.
گفتم پدر چه شد؟
پدر گفت شیخ بوی سبزی را با بوی معده ی خود عوض کرده است :(

در آن لحظه از زندگی، اولین یاس فلسفی ام را تجربه کردم.





۱۶ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۰۰ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Ajez
چهارشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۳، ۰۴:۰۰ ب.ظ Ajez
مطلبی که باید خیلی قبل‌ها گفته می‌شد!

مطلبی که باید خیلی قبل‌ها گفته می‌شد!

درود

من دوباره بعد از تبدیل شدن به فسیل دوره اولیه انسان جدیدی زیر یک قد بلند(نعو آندر تال) برگشتم .هر روز ضایع تر از دیروز. راستشو بخواید زندگی دیگه اون کیف گذشته رو نداره ما هم دیگه پیر و فرتوت شدیم.

از شما چه پنهون این یه رازه که نمیتونم بگم! دیگه منو تو هیچ جا محل نمیدن! کم کم داشتم نا امید میشدم که یک روز یک اشعه‌ی زیبا و پر تلاطم از سمت مغرب به مشرق می‌تابید!

پیر مردی سپید مثل رنگ بر عکس ذغال جلوم ظاهر شد. من که در حال شیک بودم (میلرزیدم) با خودم گفم این چیه؟ چه سوال مسخره‌ای! گفتم به احتمال 53.569 درصد جناب Angel of death اومده دیگرانو از دست من راحت کنه. اما مرد که اگه پاچشو حساب نکنیم 45^5 برابر عدد پی بود!؟(چی گفتم؟) رو به سمت من کرد.

من که دیگه داشت یه هاله ی نور شبیه ****** تو شلوارم بوجود می آمد چشمامو بستم و پیر مرد گفت : تو کیستی؟

من گفتم مثله این که یارو فرش پاتریسه!!(پیشنیاز : دیدن تبلیغات این فرش- نکته :از این شرکت هیچ گونه سهمی برای تبلیغ گرفته نشده و تنها به دلیل مسخرگی آن آورده شده) آخه مرتیکه مثل جن ظاهر شده میگه تو کی هستی ، شما باشی چه حسی بهت دست میده؟

 - حاجی مارو نابود کردی میگی کیم؟

 - بله با تو هستم نفهم، عقب مانده ،عقب مانده ی نفهم!

 - والا سوال شما مثل این میمونه که به کسی زنگ بزنی بگی: شما!؟

 - اصلا خفه شو و حدس بزن من کیم ؟ میتونی اپن - بوک هم جواب بدی!

 - والا به جان اوست مولا، بقال سر کوچمون که سقط جنین هم میکنه نمیدونم کی هستی(د)-(تو)؟(البته از گفتن تو معذور بودم.)

پیر مرد گفت : بابای رستمم کودن!!

گفتم: یا اهورا مزدا ما چه گناهی کردیم؟

گفت: لعنت به ubisoft.

گفتم: چرا دستان؟

گفت: این بازی شاهزاده ی پارس دیگه از کجا اومد؟ خجالت نمیکشن نسل ما رو داغون کردن؟این نی گلدون کیه تو بازی گذاشتن؟

گفتم:  از نسخه ی آخر این بازی تقریبا 3-4 سال میگذره اونوقت الان به یادش افتادی؟ حالا ادامه حرفتونو  بگید

در حین حرف زدن من گفت: ساکت شو! ایرانی ها تو اون دوره سه برابر فیل بودن این یارو به زور اندازه‌ی گوسفنده!!

گفتم: این دیگه کیه؟ ای خدااااااااااااااااااا!

ناگهان به دلیل خواندن شاهنامه در گذشته به صورت تصادفی به دلیل کم بودن سرانه مطالعه راه حلی به ذهنم آمد:

... ای زال چرا از سیمرغ کمک نگیریم؟

گفت: ای دهن تو رو من طلا بگیرم(وقتی گفت دهن ترسیدم چیز دیگه‌ای بگه!)

یکی از پرارو در اورد زد به آتیش قلیون اصغر اقا تریاکی(اصغر آقا اول با منقل، تریاکی بود اما بعدا که ترک کرد این نام روش موند)  بعد پر رنگ به رنگ شد بعدش چسید؟!!☺ 

گفتم: این چی بود؟

یهو یه هاله ی دود اومد: Error 401 - Access denied

زال گفت: مارو تحریم کردن سیمرغ  رو هم قطعاتشو از چین وارد کردن، این چین دیگه کجاست؟

گفتم: لعنتی!

گفت: من دیگه باید برم بیخیال تا حالا که هرچی تونستن روی فرهنگ این سرزمین ر...ن اینم روش! من برم رستمو بفرستم مدرسه.

بعد به من گفت پسر جان آدم اینقدر زود ناامید نمیشه برو کارتو تو وبلاگ راست و ریس کن.



منم اماده شدم . . . .


۱۵ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۰۰ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Ajez

شروع ثبت نام برای سکونت در مریخ!

وای وای وای،میبینم که چشماتون از جاش در اومده! بله،دلتون بسوزه ما کم الکی نیستیم که.


از آنجایی که تب و تاب سفر به فضا زیاد شده و ما هم یکی از پیشتازان فضا هستیم(منظور اون فیلم نیست). و همونطور که از اسم سایت و موضوع معلومه، هدف ما تبدیل شدن به اولین گروهک مخرب در مریخ است. پس بشتابید تا فضا پر نشده از مخرب‌های دیگر و کانتراسترایک و... که دیگه جا برای شما نخواهد موند.البته به دور از جدی منظور حمله سایبری به مریخ است. مریخ که دیگه همینجاست و ما خودمون توشیم اما شما اگر می‌خواهید به اینجا بیاید تا هم از فضای سرور سایت و ابر دیتابیس و هم از منظره‌ی بی آب و علف مریخ و هم این روبات های آمریکایی که بی هدف خاک هارو جم میکنند دیدن کنید، با ما تماس بگیرید. همچنین مشاورین املاک مریخ به شما در مورد خرید ملک کمک خواهند کرد.

کلاس های تابستانه و بهاره ما که توسط مدرسان کثیف برگذار میشوند به قیمت زیر هستند:

40  سال نوری دوره زبان مریخی : 1 میلیون MMU

20  سال نوری دوره پرش با بی وزنی : 500 MMU

30  سال نوری آموزش مسایل زناشویی در مریخ : 4 میلیون MMU

5  روز نوری آموزش لباس پوشیدن در مریخ : 50 MMU

4  ماه نوری آموزش کاشتن گل و گیاه در مریخ : 250 MMU

2  سال نوری آموزش بدنسازی در مریخ در محوطه با فشار : 6 میلیون MMU

2  سال نوری آموزش بدنسازی در مریخ در محوطه بی فشار : رایگان (نتیجه ندارد - جنبه سرگرمی)

MMU: Mars Money Unit

سایر اطلاعات را از مشاوران ما بخواهید.


1.خواهشمند است سماور و مسواک و لوازم آرایشی با خود به همراه نیاورید.

2.فشار خلا برای بواسیر مضر است.

3.افراد قبل از استفاده از سرویس بهداشتی با فشارسنج، فشار مثانه و ماتحت را با استاندارد چک کنند.

4.از پرتاب سنگ به فضا و شوخی با مریخیان جدا پرهیز کنید.

5.هرگونه تخلف تا اطلاعات ثانوی 3 دقیقه بادبادک بازی با بستگان نزدیک پدری در فضا میباشد.


شماره تماس ما:#$@^%*))(_

 اتصال به شبکه نت مریخ تنها با آی‌پی ایران امکان پذیر است.

۱۳ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۰۰ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Ajez

چاکر شما وارد می‌شود


.
.
.




(از کمیک‌بلاگ قدیمی ما دیدن کنید. لینک در تصاویر و پیوندها.)


۱۲ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۰۹ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Weekend

شروعی تازه!!

با درود و سلام و علیک و های و پریویت و چاو، اولا، هالو، و در آخر کونی!چیوا (سلام ژاپنیا!؟)

از آنجایی که به رسم ما ایرانی ها هیچکس از قبل برای کاری برنامه ندارد و به صورت یهویی وارد میشود و همچون باد های موسمی در پستویی به کاری که از انجام آن هدفی ندارد می پردازد!!!ما هم خودمان و عرصه و را تنگ دیدیم(؟) و به صورت کاملا ارادی تصمیم گرفتیم ملتی را از بی هدفی و... گشادی نجات دهیم.

از آنجایی که بنده روزی به ورزش میپرداختم و به هنگام شب یک دست سر پا(همان کلپچ) خورده و به امید روز دیگری برای انجام همان کارهای سابق بودم،ناگه خوابی دیدم که محتویات آن به شما مربوط نیست چراکه طبق قانون پرایوسی من حق این را دارم که خوابم را به کسی نگویم،

خلاصه به من وحی شد که وظیفه ای خطیر به من واداشته شده که اگر در انجام آن نکوشم،اگر بمیرم مرا از برعکس دار خواهند زد!!!

به هر حال من که از مرگ نمیترسم بر آن شدم تا در جایی این وظیفه سنگین را به ثمر برسانم!و دیوار کوتاه تری ازینجا برای پرتاب بقچه های دانشم نیافتم(حیف من)

درخواست بسیار ناچیزی از "صاحاب" این سایت دارم و آن یک عدد شی آف است تا بلکه درمانی باشد بر بواسیر ما به دلیل نشستن در 25 ساعت در روز(صبح ها یک ساعت زودتر بیدار میشوم).


به هر حال شاید این ورود بنده ناگهانی و بیدلیل و به درد نخور باشد اما نه به شما ربط دارد نه به بابام!!!


خب دیگه برید به کارتون برسید :)

۱۲ بهمن ۹۳ ، ۰۱:۳۳ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Ajez